(مرجان)
من ميگم بهم نگاه آن
تو ميگي آه جون فدا آن
من ميگم چشمات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي آه خيلي ديره
من ميگم چشمات و واآن
تو ميگي من و رها آن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم دلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نمي شه
من ميگم تنهام مي ذاري
تو ميگي طاقت نداري
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم آه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم آه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
در قرمز غروب،
رسيدند
از كوره راه شرق، دو دختر، كنار من
.تابيده بود و تفته
مس گونه هاي شان
و رقص زهره كه در گود بي ته شب چشمشان بود
به ديار غرب
ره آوردشان بود
.و با من گفتند
:«!
با ما بيا به غرب »من اما همچنان خواندم
و جوابي بدانان ندادم
و تمام شب را خواندم
گفتي:لا تنقطوا من رحم الله (از رحمت من نا اميد مشو) (زمر)
گفتم هيچكي نميدونه تو دلم چي ميگذره
گفتي:ان الله بين المر و قلبه( خدا حايل است ميان انسان و قلبش) (انفال)
گفتم هيچكس رو ندارم
گفتي:نحن اقرب اليه من حبل الوريد( ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم)
گفتم ولي انگار اصلا منو فراموش كردي
گفتي: فاذكروني تذكركم( منو ياد كنيد تا ياد شما باشم) (بقره)